یک آفتِ بزرگِ زندگی در غرب، فراموشیِ یادِ مرگ است. اینجا نه اعلامیه ی فوتی به چشم می آید و نه تاجِ گُلی. نه تشییع جنازه ای می بینی و نه “اقولُ أشهد ان لا اله الا لله” ی می شنوی. تو گویی هیچ کس اینجا نمی‌میرد. دوست و آشنای نزدیکی هم نیست که خدای نکرده فوت بکند و آدمی تکانی بخورد. انگاری همه تا ابَد زنده اند. بجای اعلامیه ی ترحیم، مُدام تابلوی “یکی بخر دومی مجانی ببر” می بینی و بجای “إفْهَم و إسْمَع یا فُلان ابن فُلان”، دائم “سِیْوْ مٰانی اَنْدْ اِنْجوی یا فُلان ابن فُلان” می‌شنوی. این “مٰانیِ” لعنتی خطکشِ همه چیز است. تو گویی اندازه ی این “مٰانی” است که می‌گوید بِ“مٰانی” یا نَ”مٰانی”... 
حرفم از زندگیِ آخرت نیست که آن را نه دیده و نه شنیده ایم. حرفم از همین جاست. یادِ مرگ که برود، دنیایی که همینطوری هم از آن جا مانده ایم، سرعتش چندین و چند برابر می‌شود. ولی فقط دور خودش می چرخد! در عین تُندی کُند است و درجا می‌زند. می‌چرخد و  می‌چرخد و آدمی را دنبال خودش می‌دواند...ولی او سریع تر روی این دایره می دود و گاهاً تنه ای هم به تنه ی آدمی می زند و در ِگوشی می‌گوید “سِیْوْ مٰانی اَنْدْ اِنْجوی یا فُلان ابن فُلان”...تو گویی اندازه ی این “مٰانی” است که می‌گوید بِ“مٰانی” یا نَ”مٰانی”...
نوشته شده توسط علیرضا در ساعت 12:46 | لینک  |