"شیخ ابُوالسَیّد میرزا صامِت آوالوُن آبادی" در کتاب "الرَنجِ و الآلام فِی کُل الایّام" مکتوب فرموده داستانی عجیب از جماعتی با گلوهای بادکرده که ارابه ای را به زحمت هل می دادند...کلام شیرین شیخ از این قرار است:

"شیخُ النّاظِرین فَخرُالبیابان ابُوالبیکارِ تَماشا" با محاسن سپید و گرده ی خمیده اش کما فِی السّابِق کنار طریقی سنگلاخی و شیب دار نشسته بود و عابران را نظاره می کرد. سر و صدای جماعتی که از بالای شیب به پایین می آمدند توجهش را جلب کرد. شیخ با آن حال نزارش، به جماعت نزدیک تر شد تا ببیند چه می کنند. جماعتی بودند قریب به پنجاه نفر با گلوهای بادکرده که ارابه ای چهار چرخ را به زحمت هل می دادند و مرتب فریاد می زدند: هل بدهید! ارابه باید سریع تر حرکت کند! هل بدهید...!

شیخ هرچه نزدیک تر می شد تعجبش بیشتر می گشت. آنقدر شگفت زده شده بود که فریاد برآورد: واعجبا! واعجبا! با این عمر دویست ساله ام تابحال چنین چیزی ندیده و نشنیده ام!

با فریاد شیخ جماعت گلوبادکرده متوجهش شدند و پرسیدند: پیرمرد! تو را چه شده است؟! ما شاخمان دراز است که چنین سخن می گویی؟! یا دممان کوتاه؟!

شیخ که همچنان در بهت بود، پاسخ داد: عاقلان! شیب را که خداوند داده، چرخ هم که ارابه تان دارد، در عجبم که چرا به این مشقت ارابه را هل می دهید دیگر؟! بنشینید رویش، رهایش کنید، خودش می رود، هل نمی خواهد!

جماعت به یکدیگر نگاهی کردند و زدند زیر خنده. یکی می گفت: بنده ی خدا، توهم گرفته ای؟! شیب ریشه اش از شباب است. یعنی جوان! جوان می خواهد برای حرکت! نیرو می خواهد، هُل می خواهد! تو چه می دانی با این کمر خمیده ات؟!

دیگری می گفت: پیرمرد! حقا که گزافه گویی می کنی! ما از سربالایی آبادی پایین تا اینجا ده فرسخ اینگونه آمده ایم، تازه سربالایی که راحت تر است از شیب! حال تو می گویی رهایش کنید خودش می رود؟!

شیخ عرقچین ار سر برداشت و دو دستی بر سر کوفت و گفت: سربالایی راحت تر است از شیب؟! بروید کنار ببینم. بروید کنار...

شیخ جماعت را کنار زد. اما ارابه تکان نمی خورد... شیخ کمر خمیده اش را به ارابه فشار داد بلکه تکانی بخورد اما ارابه ثابت ایستاده بود و خیال حرکت نداشت... صدای قه قه ی جماعت گلو باد کرده به سماء سابعة رسید. گلوبادکرده ای از آن میان به تمسخر فریاد زد: پیرمرد! زیادی هل نده. زیاد هل بدهی شیب کمرت صاف می شود!

پیرمرد از فرط خستگی به زمین افتاد. سرش را کنار چرخ ارابه گذاشت و درازکش نفس نفس زنان به جماعت پشت کرد. نگاهش به چوب طویلی افتاد که از بین دو چرخ ارابه رد شده بود...مثل جوانی بیست ساله از زمین برخواست و روی ارابه نشست و گفت: عاقلان! مشکل، این چوبِ لایِ چرخ است. این را در بیاورید ارابه خودش می رود. زود باشید!

جماعت مات و مبهوت به هم نگاه می کردند. بعضی هایشان دستانشان را روی گلویشان گذاشته بودند و با وسواس باد گلویشان را بررسی می کردند که نکند کم شده باشد. شیخ که دید انگار این جماعت خیال حرکت ندارند، از لبه ی ارابه خم شد و عصایش را به چوب زد تا آن را از بین دو چرخ خارج کند. چوب خارج شد و ارابه به آرامی راه افتاد. شیخ با شعف گفت: زود باشید! راه افتاد! سوار شوید! دیدید درست می گفتم؟!

اما جماعت خشمگین شده بودند. گلوبادکرده ها سنگ از زمین بر می داشتند و به سمت سر و صورت شیخ پرتاب می کردند. شیخ بر کف ارابه زانو زده بود و دستانش را محافظ سرش کرده بود. هرچه ارابه سریع تر به جلو می رفت، سنگ ها بیشتر می شد. شیخ درازکش خودش را به نرده های عقب ارابه کشاند. می خواست فریاد بزند که نکنید نامردها! نکنید! من که بدی نکردم! نکنید! خواست فریاد بزند که نگاهش به جماعت افتاد...جماعتی که باد گلوهایشان خالی شده بود...جماعتی که دیگر نه بادی داشتند تا در گلو بیندازند و نه چوبی که لای چرخ بکنند...

 

نوشته شده توسط علیرضا در ساعت 4:57 | لینک  |