X
تبلیغات
هیچ و کوچ ، خاطرات تحصیل در کانادا

پیش نوشت: این مطلب طولانی است. حوصله می خواهد خواندنش. اگر دارید که هیچ. ولی اگر ندارید، می گویند اخلاق را به حراج گذاشته اند، بروید دو سه مَن حوصله بخرید، بعد بیایید و این نبشته را بخوانید!
من بودم و میرزا. میرزا کوچک خان را می گویم. برزخ بود و همه منتظر. میرزا گفت: برادر، برخیز برویم.

گفتم: کجا؟! قیامت شده؟

- هنوز دو روز نشده آمده ای. ما ۸۹ سال است اینجا منتظریم. قیامت کجا بود؟!

- پس می خوای کجا ببری ما رو؟

- صبور باش برادر! صبور!

دستم را دادم به دست میرزا و راه افتادیم. دستانش زبر بود. خیلی زبر. با خودم گفتم شمالی بوده دیگر. حتما زراعت می کرده. پرسیدم: میرزا؟ زنده که بودی، کارت چی بود؟

میرزا نگاهم کرد ولی جوابی نداد. دوباره پرسیدم: میرزا کوچک نشنیدی؟

پاسخ داد: چرا شنیدم. می خواهی بدانی چه می کرده ام؟ می خواهی؟ جانم را دادم، سرم را دادم تا دست دزدها را از مملکت کوتاه کنم! کارم این بود. فهمیدی؟!

گفتم: حالا چرا قاطی میکنی میرزا؟! من که دزد نیستم! بابا ما کلی از خودمون سرقت شده! ندیدی مطلب اخیر وبلاگمو؟ همون که در مورد تو بود؟

-  مطلبِ اخیر ِ چی؟!

- وبلاگ. یه چیزی تو مایه های خطبه یا رسالهَ س. آره رساله.

- ها...! دیدم...دستت درست! شرمندمان کردی برادر!

- دشمنت شرمنده میرزا. ولی منظورم بعدش بود که کلی از سایت ها و وبلاگای دیگه...یعنی همون رساله های دیگه عین همون مطلب رو بی نام و نشون دزدیدن و چاپ کردن!

میرزا پوزخندی زد و گفت: ندزدیدند برادر. چاپ کردند برای استفاده عمومی.

- از کی تا حالا سرقت شده استفاده عمومی؟! خودت داری میگی "چاپ". حقا که "چاپیدن"!

- حُکماً خبر نداشته اند.

- یعنی چی؟ اونایی که خبر نداشتن بعد از اینکه واسشون کامنت گذاشتم لینک دادن. اما بعضیاشون دیگه شورشو در اووردن! دریغ از یه ذره وجدان!

- حال تو چرا اندوهگینی؟ مگر ننوشتی که ملت بخوانند؟ خواندند دیگر. حالا چه بی نام چه با نام؟

- بله! برای جنابعالی که خوب شد! همه فهمیدن چقدر مظلومی! بمیرم برات میرزا! بابا نامردها عین مطلب را copy paste  کردن! ولی میرزا دیدی چطور حالشونو گرفتم؟ اونجایی بود که عکسارو upload کردم؟ خب؟ یه بار delete کردم و دوباره upload کردم. بعدش عکسا توی کلی از سایتا ازین مدل ضربدری ها شده بود! بیچاره ها بلد نبودن چطوری درستش کنن!

میرزا کوچک همین طور نگاهم می کرد. گفتم: میرزا؟ من برای تو اینقدر حرص و جوش می خورم یه چیزی بگو دیگه!

-ببین برادر، من اصلا نمی فهمم چه میگویی! Upload چیست دیگر؟! delete دیگر چه صیغه ای است؟! فارسی سخن می گویی با ما؟

-هی...بی خیال میرزا...بی خیال...مساله که رساله ی من نیس...فقط بدون که بعد از تو....

میرزا کوچک خان نگذاشت حرفم تمام شود و گفت: رسیدیم. کوبه ی در را بکوب.

- اینجا کجاس دیگه میرزا؟

-حالا می فهمی. بکوب!

در زدم. مردی با کلاهی نمدی و سبیل کلفت در را باز کرد. آمد جلو و دست داد و گفت: به به! خوش آمدی اخوی! بیا تو که حرف ها دارُم برایت! بفرما!

از میرزا پرسیدم: ایشان که باشند؟

میرزا گفت: نمی شناسی اش؟ همان رضا اسکستانی است دیگر! همان که پدرش را در آوردی!

بی اختیار پریدم عقب و گفتم: آقا بی خیال ما شو...غلط کردم نوشتم! ما با این کله کار داریم. توروخدا نبرش! میرزا خیلی نامردی! این بود جواب محبتای من؟!

میرزا لبخندی زد و گفت: نترس برادر. آقا رضا تقاص کارهایش  را پس داده. بیا داخل. من  مراقبت هستم. نترس!

رفتیم داخل. چایی آورد برایمان و گفت: بفرما نویسنده! بفرما!

میرزا خنده بلندی کرد و گفت: اتفاقا در راه صحبتمان پیرامون همین قضیه بود. برادرمان از این می نالد که رساله اش را به سرقت برده اند.

رضا اسکستانی گفت: می نالد؟! خدا خَیرشان بدهد. سارقین را مُگوُم. نام ما را اشتباه نوشتند. به جای "اسکستانی" نوشته بودند "اسکناسی"! سبب شدند تا از لعن و نفرین خواننده ها در امان باشیم!

این را گفت و قاه قاه خندید. آنقدر خندید که چایی پرید بیخ گلویش. میرزا بلند شد و چندتایی زد پشت گرده اش تا گلویش باز شود. گفتم: آره. واقعا خنده داره. تنها چیزی که عوض کردن عنوان مطلب بود که اون رو هم گند زدن بهش!

میرزا انگار که چیزی یادش آمده باشد گفت: راستی برادر، این رسانه بریتانیایی ها اسمش چه بود؟....ها! BBC....BBC که از مطلبت گزارش داد، بسیار جلوی رفقا تفاخر کردیم. بندگان خدا امیرکبیر و قائم مقام کلی حالشان گرفته شده بود.

گفتم: میرزا نگو! مطلب  B‌‌BC  رو که دیدم شاخ هام در اومد!

میرزا پوزخندی زد وگفت: خیالی نیست. تازه شده ای مثل هم عصرانت! شماها همه تان شاخ دارید!

رضا اسکستانی سرفه ای کرد و گلویش را صاف کرد و گفت: ها! راست مُگوید میرزا! خود این آقای نویسنده هم که گفته بود میرزا. نبشته بود "رضا اسکستانی، یعنی ما، شاخ نداشت!" ها بله...! موُ شاخُم کجا بود؟! نظر کن!

کلاه نمدی اش را برداشت. سرش را خم کرده بود و موهای شپش زده اش را کنار می زد تا به ما نشان دهد که شاخی روی سرش نیست...

گفتم: باشه بابا! فهمیدیم شاخ نداری.

رضا اسکستانی بلند شد و با عصبانیت گفت: نه! نفهمیدی! دِ اگر فهمیده بودی که اینجور تفاخر نمی کردی جلوی ما. نفهمیدی نویسنده جان! نفهمیدی! آنی که شاخ دارد تویی و رفقایت! سر میرزا را بریدُم چون نان نداشتُم بدُم به زن و بچه اُم! گفتم کله این میرزا را می دُم به قزاق ها، دو سه قران می دهند بهمان، نانی برنجی چیزی می خریم می بریم خانه...شماها چه دردی دارید؟ ها؟ شما که ماشاا... نان و آبتان به راه است. سر چند نفر را هر روز می برید؟! ها؟ سر بریدن که نباید حتماً با کارد باشد! جنایت که نباید حتماً با خون و خونریزی باشد! دروغ هم جنایت است! تهمت هم جنایت است! ریا هم جنایت است! بدبخت ها! شماها همه تان شاخ دارید...! مُو که شاخ ندارُم! موُ شاخُم کجا بود؟ نظر کن!

کلاه نمدی اش را برداشت. سرش را خم کرده بود و موهای شپش زده اش را کنار می زد تا به ما نشان دهد که شاخی روی سرش نیست...اما این بار از شدت گریه سرش می لرزید. دستانش را گرفتم تا آرامش کنم. دستانش زبر بود. خیلی زبر...


پی نوشت ۱:

نوشته شده توسط علیرضا در ساعت 11:18 | لینک  | 

نگاه می کردم به این عکس ها. ۱۲ سال از عمرشان می گذرد. یادش بخیر. دوران راهنمایی. مدرسه شهید اژه ای. یا همان سمپاد اصفهان. کلا فضای مدرسه با بقیه مدرسه ها متفاوت بود. روزهای نزدیک عید که مدرسه تق و لق بود، از لای نرده های بالای مدرسه فرار می کردیم، می رفتیم کوه صفه. کلا مدرسه در و پیکر نداشت. کسی هم نمیگفت کجا رفتید و چه کردید. چه کلاس هایی که تعطیل میشد و با بچه ها می رفتیم فوتبال! شوتِ بی حساب می زدیم، توپ از سراشیبی مدرسه می رفت پایین. تا بیمارستان الزهرا باید دنبالش می دویدی! شیرین بود. واقعا شیرین بود. گفتم ۱۲ سال، با خودم گفتم ۱۲ سال دیگر کجا هستیم و چه می کنیم...این ۱۲ سال هم میگذرد. زودتر از ۱۲ سالی که گذشت...

از مسئولان و معلمان بخواهم اسم ببرم خیلی ها را باید بگویم. مثل آقای میرمحمدصادقی مدیر لایق مدرسه. آقای اسفندیاری و مویدپور معاونین مدرسه. آقای کیانی دبیر ادبیات که خیلی خیلی مدیونشان هستم. آقای جدیدی دبیر تاریخ. آقای روشنایی دبیر عربی. آقای ابوعلی دبیر زبان که علاقه ام به زبان را مدیون ایشانم. آقای روشندل دبیر فیزیک. آقایان اسلامی پدر و پسر دبیران زیست شناسی و شیمی. آقای محمدزاده دبیر ریاضی. آقای گله داروند دبیر هنر. آقای زهتاب دبیر دینی. آقای مهدویانی دبیر حرفه و فن. آقای اتشکار دبیر قرآن و...

یادش بخیر وقتی آقای قوام نیا میومد دم در کلاس تا ببینه کی داوطلبه برای شیرینی اعیاد پیش رو. یادش بخیر یه روزی که بچه ها زنگ تفریح شلوغ پلوغ می کردند و سوت و کف میزدند و یهویی آقای اسفندیاری عزیز اومد توی کلاس و من بدبخت رو کشید بیرون و گفت تو بودی سوت میزدی؟! و من بیچاره که اصلا کاری نکرده بودم گفتم: آقا من اصلا سوت بلد نیستم بزنم! و ایشون باور نکرد و گفت جون خودت! واقعا هم بلد نبودم و هنوز هم بلد نیستم سوت بزنم!

از این یادت بخیرها بخواهم بگویم اطاله کلام می شود. بگذریم. به عکس ها نگاه می کردم و می گفتم الان بچه های این کلاس ۲۴ نفره کجا هستند؟ چه می کنند؟ عکس اول همان کوه صفه است. البته فراری در کار نبود و با خود معلم کلاس رفتیم کوه! مرحوم آقای مسائلی دبیر جغرافی. خدا رحمتش کند. چقدر ادایش را در می آوردم! عکس دوم هم که سر کلاس است و با آقای کیانی دبیر ادبیات.

گفتم اسم تک تک بچه ها را بنویسم. به همراه آخرین وضعیتشان. شاید اسم خودشان را در گوگل سرچ کردند و راهشان به "هیچ و کوچ" باز شد! بعید می دانم ۳-۴ نفربیشتر ار این جمع خواننده اینجا باشند اما شاید با کمک همین تعداد دوستان و خبردار کردن بقیه از طریق ایمیل و فیس بوک جمعمان جمع شد! آنهایی که بولد می نویسم وضعیت فعلیشان است و الان مشغولند. انهایی که عادی می نویسم  اخرین وضعیتشان است که خبر دارم و بعد از آن بی خبرم. پس یک علامت سوال می گذارم آخرش. اگر هم به کل بی خبر باشم که علامت سوال می گذاردم.

دوستان عزیز، لطفا اگر آمدید کامنت بگذارید.  آخرین وضعیتتان را بگویید. مثلا تعداد زن و بچه! بقیه را هم خبردار کنید. کمک کنید لیست را به روز کنیم. اشتباه هم اگر داشت بگویید تا اصلاح کنم. اگر شما هم عکسی دارید، برایم بفرستید تا اضافه کنم. از بالای عکس اول شروع میکنم. چپ به راست:

 

امیر خواجوی نیا (بغل دستی ام!): داروسازی دانشگاه اصفهان

کیقباد جعفرزادگان: فوق لیسانس عمران دانشگاه تهران

آرش شیخ الاسلام: فوق لیسانس برق دانشگاه ویکتوریا کانادا

مهدی سعیدی(هنوز یادم نرفته اون مداد نوک تیزی که موقع نشستن گذاشت زیرم! نامرد نوکش ۲ ۳ سانت بود!): حسابداری دانشگاه اصفهان

ناصر علیدوست: فوق لیسانس فیزیک دانشگاه پرینستون آمریکا

سبحان ایرانمنش: فوق لیسانس مهندسی شیمی دانشگاه کلگری کانادا

مهدی خراسانی: IT دانشگاه شیخ بهایی اصفهان

حمیدرضا پورخلیلی: فوق لیسانس مکانیک دانشگاه صنعتی اصفهان

مهدی صفرنژاد: فوق لیسانس کامپیوتر دانشگاه شریف

امیرحسین گلفر (بهترین دوست دنیا): فوق لیسانس برق دانشگاه صنعتی اصفهان

علیرضا حجازی (با لباس سبز وسط عکس اول!): فوق لیسانس مهندسی شیمی دانشگاه آلبرتا کانادا

مسعود سیدنا (مزدوج هم شده اند!): مکانیک دانشگاه مالک اشتر

سعید موسوی نسب: مکانیک دانشگاه صنعتی اصفهان

هادی صلواتی: معماری دانشگاه پردیس اصفهان-؟

اشکان اولیایی: فوق لیسانس برق دانشگاه شریف

پویا امیدی: پزشکی دانشگاه شهرکرد

علی محمد زادمهر: علوم اعصاب دانشگاه کالیفرنیا لوس انجلس آمریکا

حسین فاتحی مهر (از علما شده اند!): دانشگاه علوم اسلامی رضوی مشهد

احمدرضا فقیه ایمانی: فوق لیسانس عمران دانشگاه کنکوردیا کانادا

محمدجواد ملاکوچکیان: پزشکی دانشگاه اصفهان

علیرضا صمدزاده:فوق لیسانس عمران دانشگاهعلم و صنعت

امیر مظاهری: عمران دانشگاه نجف آباد

محمد بخشنده: عمران-؟

پدرام جمالی:؟


پی‌ نوشت ۱: یکی‌ از دوستان پیشنهاد داده که:

"براي اينكه اين پستت بشه محلي براي وضعيت بچه هاي بيشتر،‌ي پي نوشت بزن تا به بروبچ دبيرستان هم خبر بديم و همه بياند وضعيتشون رو گزارش بدند."

به قول خودت، امرکُم مُطاع!


پی‌ نوشت ۲: بعضی‌ از دوستان اومدن ولی‌ نظر خصوصی دادن. من که نمی‌فهمم! چرا خصوصی؟!
پی‌ نوشت ۳: بچه هایی که لطف کردن و اومدن و نظر دادن رو این رنگی کردم.
نوشته شده توسط علیرضا در ساعت 10:7 | لینک  |